محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4380
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : خالد و يزيد و مردم خاندان وى در دمشق بودند . يوسف با اصرار از هشام مىخواست كه يزيد را پيش وى فرستد . هشام به كلثوم بن عياض نوشت و دستور داد كه يزيد را بگيرد و او را پيش يوسف فرستد . كلثوم گروهى سوار سوى يزيد فرستاد كه در منزل خويش بود و به سواران حمله برد كه راه براى او گشودند و او بر اسب خويش برفت . سواران پيش كلثوم آمدند و به دو خبر دادند . روز پس از رفتن يزيد ، گروهى سوار سوى خالد فرستاد ، خالد لباسهاى خويش را خواست و به تن كرد ، زنان فغان برآوردند . يكى از آنها گفت : « چه مىشد اگر مىگفتى اين زنان خاموش شوند . » گفت : « براى چه ، به خدا اگر به سبب اطاعت نبود بندهء بنى قسر مىدانست كه نسبت به من چنين نبايد كرد . سخن مرا با وى بگوييد اگر چنان كه مىگويى عرب است از من تلافى كند . » گويد : آنگاه با سواران برفت و در زندان دمشق محبوس شد . گويد : اسماعيل همانروز برفت تا در رصافه بنزد هشام رسيد و به نزد ابى الزبير حاجب وى رفت . ابو الزبير به نزد هشام رفت و به دو خبر داد كه به كلثوم نوشت و او را سرزنش كرد و گفت : « كسى را كه گفته بودم به زندان كنى رها كردى ، و كسى را كه نگفته بودم به زندان كنى به زندان كردى . » و دستور داد كه خالد را رها كند كه او را رها كرد . گويد : و چنان بود كه وقتى هشام منظورى داشت به ابرش مىگفت كه به خالد بنويسد . ابرش به دو نوشت كه به امير مؤمنان خبر رسيده كه عبد الرحمان بن - ثويب ضنى سعدى پيش تو به پا خاسته و گفته : « اى خالد من ترا به سبب ده صفت دوست دارم ، خداى كريم است ، تو نيز كريمى ، خداى بخشنده است ، تو نيز بخشنده اى ، خداى رحيم است ، تو نيز رحيمى ، خداى بردبار است تو نيز بردبارى و تا ده صفت را برشمرده . امير مؤمنان به نام خدا قسم ياد مىكند كه اگر اين به نزد وى محقق